خرید بک لینک
تا حالا به ابرهای قرمز و نارنجی وقت غروب دقت کردین؟ از شرق تا غرب کشیده شدن، مثل کفپوشی که آسمون رو پوشونده، یا مثل سقفی که به زمین سایه انداخته. قلمروی وسیع و بی پایانی برای جولان دادن باد، شبیه درختی که شاخه هاش همه ی کره ی زمین رو پوشوندن و یه هزارتوی سبز ساختن. برگ هاش هر صبح و شام به لرزش درمیان، یا هر وقت دیگه ای که موجودی در اطرافش حرکت کنه... من یه ابرم. از اون قرمز-نارنجی های وقت غروب. ب

برچسب: نوبهار,خوشدل, نویسنده: شیدا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 16:47

این آخرین طبقهایه که ممکنه این کتابخونه داشته باشه. پاهامو از بین میلههای محافظ رد کردم و مثل یه گربهی خسته ولو شدم. قالیچهی دستبافت نشستن طولانی رو برام راحت کرده. پیشونیمو تکیه دادم به میلهی چوبی. پشت سرم چندتا کتاب نیمه باز و بسته روی میز رها شدن. یه کتاب خستهکننده کنارمه که ظرف غذا و بطری آبم رو روش گذاشتم. خمیازه میکشم. هوا یه خنکی کرختکننده داره. اونقدر که انگار خودم رو نمیتونم

برچسب: نویسنده: شیدا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 16:47

اولین چیزی که در بخش اورژانس از شما میپرسند این است که از یک تا ده به دردت چه درجهای میدهی. این سوال رو صدهابار از من پرسیدن. و یادمه یه بار وقتی نمی توانستم نفس بکشم، و قفسه سینهام در آتش میسوخت، پرستار ازم خواست به دردم نمره بدهم. با اینکه نمیتوانستم صحبت کنم اما 9 تا انگشتم را بالا گرفتم. بعدا وقتی بهتر شدم، پرستار اومد و بهم گفت که یک مبارز واقعی هستم. ازم پرسید میدونی از کجا میدونم

برچسب: نویسنده: شیدا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 16:47

صفحه بندی